فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
284
چهارده رساله ( فارسى )
پستان و اوست كه فرق مىكند ميان بوى خوش و ناخوش و دريافتن او بتوسّط هواست و اگر هوا از اجزاى ذو رايحه منفعل نشدى دريافتن به شمّ ممتنع بودى . چهارم سمع است و آن قوّتى است مرتّب كرده بر عصبى كه در درون گوش گسترانيده است و اوست كه دريابندهء آوازهاست بتوسط هوا و چون آوازى برآيد و هوا منفعل شود از آن آواز يا مثلا چيزى بر چيزى افتد هوا در جنبش آيد و اجزاى هوا بر يكديگر افتد و همچنين منفعل مىشود تا بدان هوا رسد كه در درون گوش ايستاده است آن هوا نيز منفعل شود و آن آواز به خود قبول كند و او نيز در جنبش آيد و بر آن پوست افتد كه در عصبه درون گوش گسترانيده است همچون طبل از آنجا آوازى بر آيد قوّت سمع دريابد . پنجم بصر است و آن قوّتى است تعبيه كرده ( در تجويف اوسط دماغ ) نزديك عصبه مجوّف در درون چشم و اوست كه دريابندهء صورتهاست و هركه پندارد كه چون ديده چيزى مىبيند از آن است كه جسمى لطيف از ديده ممتد شده است به آن ادراك مىكند خطاست زيرا كه اگر چنين بودى بايستى كه چون خواستى كه كواكب ثوابت را بيند جمله افلاك را خرق كردى زيرا كه كواكب ثوابت در فلك هشتماند و تا از يكى نگذشتى و خرق نكردى به ديگرى نرسيدى و اين محال است و نيز اگر ادراك صور بخروج جسم لطيف بودى بايستى كه آنچه در زير مايعات بودى زودتر از آن ديدى كه در آبگينه سخت و با اين همه آنچه در آبگينه است زودتر از آن ميتوان ديد آنچه در آب است و مهمترين حواس كه حيوان را به كار آيد لمس است و ذوق است و آن سهگانه ديگر چون بصر و سمع و شمّ بسيار حيوان باشد كه از آن نصيب ندارد . قسم دويم در مدركات باطن . اول حسّ مشترك است و باصطلاح يونانيان بنطاسيا خوانند و آن قوتى است است مرتّب كرده در تجويف اول دماغ و اجتماع جمله صور محسوسات پيش او باشد